|
چهارشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸۸ نمایشگاه مجازی
به منظور تماشای کل فضای نمایشگاه بر روی تصویر کلیک کرده دراگ نمایید. ¤ نوشته شده در ساعت ٧:٥۸ ق.ظ توسط درویش تیرانی ![]() چهارشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸۸
![]() چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦ عکس
http://download3-4.files-upload.com/2007-05/02/12/1386021002.jpg
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٥٦ ب.ظ توسط درویش تیرانی![]() دوشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٤
........................................للحق........................................ "... و احسان دادخواه تيرانی گم گور شد٬ بعضی ها می گفتند رفته مشهد مجاور شده. يکی ديگر می گفت که توی قم ٬ او را ديده که تسبيح می فروخته. يکی ديگر او را در محله طلاب مشهد ديده بوده که کشکول به گردن انداخته بوده و گدايی می کرده . درويش شده بود...." اسم درويش صلوات داره ها... اَلّهُمّ صَلّ عَلي مُحَمّد وَ آلِ مُحَمّد .......... .......او درويش شده است٬ گدايی هم می کند٬ اما.......نه در محله طلاب٬ طلاب چه کاره اند..........(علی بود که سوراخ دعا رو گم کرده بود٬ درويش تازه پيدا کرده سوراخ دعا را).....که در صحن سلطان طوس٬ و جخ تازه فکر کردی گدايی که را..............گدايی سلطان بالاتر از پادشاهی ست.........يا علی بن موسی مددی......
........................................يا علی مددی........................................ ¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۳٥ ق.ظ توسط درویش تیرانی![]() پنجشنبه ٢ تیر ،۱۳۸٤
........................................للحق........................................ سال هزار و سیصد و هشتاد و چهار..... امسال سال شمسی نیست ...... تازه از یکم فروردین هم شروع نشده ...... کانّه سالهای قمری ده روز آمده جلو....از بیست اسفند شروع شده..........لااقل برای درویش که اینطوری بوده.......... اگر بخواهیم بُعد تاریخی به مسئله بدهیم باید بگوییم سَنه هزار و سیصد و هشتاد و چهار هجريِ ... . حتماً می گویی مگر هجرتی هم در کار بوده.......بله که بوده.......... چرا که نباشد .......... اصلا مگر مبدا تاریخ بدون هجرت هم داریم..........هجرت که داشته هیچ.......با دستگاه شماره نه هم بوده..... سال که تحویل شد٬ پاک و طاهر شد٬ درویش ........... هجرت کرد درویش............ اصلش درویش که هجرت کرد٬ سال تحویل شد..... هجرتش هم به سوی طهارت بود........ پس می شود گفت: سنه هزار و سیصد و هشتاد و چهارهجری طاهر....... جخ تازه ملا نقطی نشو که "سنه" مونث مجازی ست و باید مضاف الیه آن هم مونث باشد٬ که حوصله اش را ندارم با تو بحث کنم.........که پدر صلواتی مجازی کدام است ...... این سال برای خودش اصل و نسب دارد........مبدا دارد.......هجرت دارد ....... روح دارد.........پاک وطاهر است....... چیزهایی که آدم ها در این دوره زمانه ندارند............پس حالا جخ فهمت بیجک گرفت که مجازی نیست و حقیقی حقیقی ست..... مونثش را هم قبول......... سنه هزار و سیصد و هشتاد و چهار هجری طاهره........ اصلش را اگر بخواهی روز ازل که برای درویش هفتاد و هشتاد و نود و صد کردند٬ همه اش را به نام یکی زدند.....هفتاد و هشتاد و نود و صد و بقیه را.(اگر بقیه ای داشته باشد...قدیما بعد صد می گفتیم: حالا که رسید به صدتا ...آماده شو برای هجرتی دوباره). سنه هزار و سیصد و هفتاد و... هزار و سیصد و هشتاد و... هزار و سیصد و نود و... هزار و سیصد....و بقیه را. نه فقط سال را که ماه و روز و لحظه را هم به نام یکی زدند......همان که موی فرفری بلند زرد داشت .....همان که وقتی می خندید٬ بنایی محکم می شد............چرا که جایی لرزیده بود... "تنها بنايی که اگر بلرزد٬ محکم تر می شود....." سال های درویش شمسی نشده ............ قمری هم نشده...............(جون از کسی چیزی به ارث نبرده!!!) سال های درویش طاهره شد... یا نه سالهای درویش طاهر شد...سنه هایش طاهره شد...یا نه همه چیزش طاهر شد... یا نه چون "همه" مونث است٬ باید گفت : همه چیزش طاهره شد..... یاعلی مددی ........................................يا علی مددی........................................
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٥٧ ب.ظ توسط درویش تیرانی ![]() سهشنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٤
..........................................للحق.......................................... "فتاح امتحانه ها٬حکما امتحانه٬سخت باش٬يا علی مددی" درويش يادش هست روزی که به فتاح اين جمله رو گفت....حالا يکی بايد به خود درويش بگه......علی تو که يادت هست.... همان روزی که پشت پيراهن تو را تکاندم و به تو گفتم: "غم را همين جوری٬ سهل بايد تکاند٬ علی٬ يا علی مددی" چه کسی بهتر از خود درويش که به خودش بگه: ..........درويش امتحانه ها٬حکما امتحانه٬سخت باش٬يا علی مددی......... چرا تو همه چيز رو وارونه می بينی.........اين امتحان که من می گم کجا.......اون که تو می پنداری کجا... "امتحن الله قلوب المومنين بصدقهم......" اين چه دخلی داره به امتحانِ ..... امتحان درويش از کتاب خودشه.........همان کتاب سه صفحه ای..........تازه کرام الکاتبين"الذين وکلتهم بحفظ ما يکون منی و جعلتهم شهودا" داره هر روز می نويسه........تازه درويش خبر داره..........ديروز شش صفحه به کتاب درويش اضافه شده.... * * * حکما هرکی وبلاگ می نويسه...........وبلاگ نويسه.......اما درويش با همه فرق می کنه......... "حکما بعضی خواهند گفت درويش مصطفا مفت خور بوده است.......برای اين (که) نگويی درويش مفت خور بوده است بايد بنويسم درويش همان شاطر علی محمد بود؛ نان می پخت............... حکما بعضی خواهند گفت درويش مصطفا دينش التقاطی بوده است.......برای اين (که) نگويی درويش بی دين بوده است بايد بنويسم درويش همان پيش نمازمسجد قندی بود؛ نماز می خواند............... حکما بعضی خواهند گفت درويش مصطفا ارتباطی (با) داستان نداشته است......برای اين (که) نگويی درويش نا مربوط بوده است بايد بنويسم درويش همان فتاح بود؛ قاف قصه بود............... حکما بعضی چيزهای ديگری خواهند گفت................ برای اين(که) چيز های ديگری نگوييد.........بايد بنويسم٬ درويش همان قاجار بود٬ حتا همان عزتی بود٬ حتا همان زال محمد بود٬ حتا همان "من" بود٬حتا همان "او" بود٬حتاتر همه ما همان "تو" هستيم..." حتا همان وبلاگ نويس بود............. درويش تا امتحاناش تموم نشه......ديگه وبلاگ نمی نويسه........يا علی مددی......
..........................................ياعلی مددی.......................................... ¤ نوشته شده در ساعت ۱:۱٠ ب.ظ توسط درویش تیرانی![]() سهشنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٤
........................................للحق........................................ شيدايی ليلای من از چهره هويداست ش........ل.......م......چ.......ه..........درويش.......غروب.......غربت.......نم نم باران.......سيم.......نامه.......مرز.......اشک.......مزاحم!!!!!!!تو.......نادری....... ناشناس.......بدون عينک.......خيس....... ...... ..... .... ... .. . طاهر شدن........................................................................طاهر.......ه "حرف اضافه نبايد زد.............حرف اضافه نبايد زد............حرف اضافه نبايد زد" وقتی کلمات دنيايی معنا دارند .....................................حرف اضافه نبايد زد ...........درويش..............حرف اضافه نبايد زد...............يا علی مددی............ ........................................يا علی مددی........................................ ¤ نوشته شده در ساعت ۱:٠٩ ب.ظ توسط درویش تیرانی![]() شنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٤
........................................للحق........................................ مَن : ... من درویش تیرانی یا شايد اصفهانی یا شايد اهوازی یا شايد دزفولی یا شايد همدانی و شاید هم ملایری و حالا هم ل.......ا......ل.....ه....ج...ی..ن.ی ... .... "مَن کانَ يَرجو لِقاءَ رَيِّه..." .. و تو پاک و طاهر.....ه........یا علی مددی.... عَشَّقَ : . "عاشقی که هنوز غسل نکرده٬ حکماً عاشقه..... نفسش هم تبرکه " .... " اَلهُمّ زد فِی قُلوبنَا مَحَبَّتَک ..." .. و عاشق نشده بودم و هنوز هم نشدم که بتونم کس دیگه ای رو مال خودم بدونم اما هر چیزی نقطه آغازی داره.....یا علی مددی.... فَعَفَّ : .... " لَهُم اَزوَاجٌ مُطَهَّرَه " ... و چشمان درویش ناخواندنی ست....برای همه......جز تو.... . "و چشم هایش را بست تا شاید خودش هم مرا نبیند ........ او را در آغوش در آغوش در آغوش در آغوش نگرفتم" .. و ثانیا حرف هایی که فعلا زبان توان بیان اونها رو نداره ... یا علی مددی ثُمَّ مَاتَ: .. اما هر چیزی نقطه آغازی داره برای شروع باید خواست و من از خدا خواستم . "تازه هفت ساله شده بود....." .... " ثُمَّ اَمَاتَهُ فَاَقبَرَه " مَاتَ شَهیدَا : .. می تونم بگم 90 درصد درویش رو به خاطر درویش بودنش می خوام٬ از شما می خوام با نهایت توانتون نو این راه کمکم باشید٬ تا شاید شهید...... .... " وَ لا تَقولوا لِمَن يُقتَلُ فِی سَبیل الله اَموَاتاً ... " ... دوسیه ی این پنج کلمه مفصله....باشد برای بعد.... تو فعلا ..... .... " اِقرأ کِتَابَک " درویش هم مشغول خواندن کتاب خودشه..... .... "کَفَی بِنَفسِکَ اليَومَ عَلَيکَ حَسيبَا " ... کتاب درویش سه صفحه داره...... یا لااقل فعلا سه صفحه داره... درویش بارها از "هو"ی (یا علی مددی) اول کتاب تا "ة" تمت(طاهر....ه...) کتابش را خوانده...... تازه "ة" تمتش غوغایی ست.......يا علی مددی...... دوسیه ی این هم مفصله....باشد برای بعد..... ........................................يا علی مددی........................................ ¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٥٢ ق.ظ توسط درویش تیرانی![]() دوشنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٤
................................................. لَلحَق ................................................ ...يا علی مددی........ ...« تنها بنايی که اگر بلرزد٬ محکم تر می شود٬ دل است٬ ......دلِ آدمی زاد...... » ............« اِنّ زَلزَلةَ السّاعَةِ شَيءٌ عَظيم ».................. ...دل هر چه بيشتر بلرزد٬ محکم تر می شود........... تا آنجا که می شود کوه......... ............« وَ الجبالَ اوتادا »................... ...اگر دو دل در جوار هم بلرزند ...... « وَ خَلَقناکُم اَزواجَا » ...... با هم قرص و محکم می شوند٬ آنوقت می شود ...........دو کوهه............. ...اگر دل آدمی زاد در سرزمين دراويش بلرزد و خود آدم در دو کوهه بفهمد .......... آنوقت پاک می شود آن دل .............می شود ... طاهر...ه...... ...........« لا يَمَسّه اِلّا المُطَهّرون ».......... ... تنها بنايی که اگر در دوکوهه بلرزد٬ طاهر می شود٬......دل درويش است....... .............................................يا علی مددی.............................................
![]() دوشنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٤
يا علی مددی......... علی بايد چله نشينی کنی ولی نه از اون چله نشينی ها که می کردی ........ "گاهی انگشتر فيروزه ای را در انگشت سوم از دست راست ميکردم .......می گفتند اثر دارد، اثر هم داشت"("من او" فصل "ده او"). برای کسی که چشاش نيمه بازه(تو اين زمونه که چشای همه بستس) خوبه يه مدت تو قرنتينه باشه ............دور از مردم باشه ............... دور از هياهو باشه .......... نه که فکر کنی بايد بری تو بيابون اتراق کنی (اين کارا از تو بر مياد) نه ..........يا علی مددی ............... روحش بايد از مردم دور باشه.......... جسم زمين .....روح در ...يا علی مددی ............. امروز با يه درويش قرار داشتم ....اون درويش اينو گفت..... نه از اين درويش های الکی .......... يه درويش ديگه گفته بود که اين درويش از نور پاک تره .......... "الله نور السموت و الارض...." .....يا علی مددی..... جلو درويش چندتايی خرما بود...."و هزّی اليکِ بجذع النخلة تسقط اليکِ رطبا جنيِّا".... به ما تعارف کرد ............ خورديم ........ گفتيم حکما زمينی نيست........"وجد عندها رزقا ...... قالت هو من عند الله"..... رفقا هسته های خرما رو برداشتند با خودشون آوردن ..........تو راه برگشت اينو فهميدم .......... حسرت خوردم چرا من... بازم يه روزی ديگه رو از دست دادم .... نماز ظهر رو که خوندم کفشامو پام کردم، برم..... ديدم يه چيزی تو کفشمه ....... فکر کردم برفه، کفشمو در آوردم..........یه هسته خرما بود....."ان الله يرزق من يشاء ..." يا علی مددی فکر که می کنم اگه به اينا ميگن "درويش" ......... من "ويش" هم نيستم...... درويش بی "در" ميشه "ويش" ........... اينا " در" دارن ..........بايد از اين "در"، رفت تا خدا....... بازم اشتباه شد ........... بايد ببرندت ....... "گر می برندت واصلی، گر می روی بی حاصلی رفتن کجا، بردن کجا، نوفيق ربّانيست اين " يا علی مددی............. ![]() [ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
